تبليغاتX
دلنوشتهای
شخصی


روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته

و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود

روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .

آدم خلاقی از کنار او میگذشت

نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون

اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان

را برگرداند و مطلب دیگری روی ان نوشت

و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.

عصر انروز همان شخص به آن محل برگشت

و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است

مرد کور از صدای قدمهای او آن مرد را شناخت

و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،

که بر روی ان چه نوشته است؟

آن مرد جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود

من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم

و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !

نتیجه:....

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود راتغییر بدهید

خواهید دیدبهترینها ممکن خواهد شد

باور داشته باشیدهر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نویسنده | 
 

زمان دانشجویی يک روز سر جلسه

 امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد

 فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى  کردن داشته است.

سوال اين بود :

«نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت  میکند چيست؟»

من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم.

 زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله

امّا نام کوچکش را از کجا  بايد میدانستم؟

 برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی جواب گذاشتم.

درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم  از استاد سوال کردم

آيا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟

استاد گفت: حتماً ..... شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد.

همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما .....

حتى اگر تنها کارى که میکنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.

من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده ام.

 لطفا یک لبخند مرا مهمان کن....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نویسنده | 


شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالیکه پاهای برهنه اش را روی برف جابه جامیکرد تا شاید

سرمای برفهای کف پیاده رو کمتر آزارش بدهد،

صورتش را چسبانده بود

به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.

در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ،

نداشته هاش رو از خدا طلب میکرد،

انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت،

کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود

انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد،

در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..

- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.

چشمانش برق میزد وقتی آن خانم،

کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش

و با صدای لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نویسنده | 

خیلی از ما فکر می کنیم خیلی از چیز ها خیلی به هم  ربط نداره.اما نادان معتقده که هیچ چیز تو این دنیا بی ربط نیست.و اينكه....اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش اومده و ربطي هم به تو نداره ،كمي بيشتر فكركن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد...... شاید این داستان حرفای نادان رو تایید کنه...............................................

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا  ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي  با خود آورده بود و زنش با خوشحالي  مشغول باز كردن بسته بود .موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد.‍اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب  مزرعه يك تله موش خريده بود .موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبرجديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي  كه مي رسيد ، مي گفت : توي مزرعه يك  تله موش  آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش  خريده است . . . مرغ با شنيدن اين خبر بالهايش را تكان داد و گفت :  آقاي موش  ، برايت متأسفم . از اين به بعد  خيلي بايد  مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد . ميش وقتي خبر تله موش را شنيد. صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود . موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت :  من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش
 بيفتد.! او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد .سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش رانيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوابلند شد.صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ ازخواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را دراين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ،حال وي بهتر شد..اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوزتب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ،گفت :« براي تقويت بيمار وقطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ  مرغ نيست .»مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت وساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.اماهرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان اوشب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش راهم قرباني كند تا باگوشت آن براي  ميهمانان عزيزش غذا بپزد . روزها مي گذشت وحال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت وخبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افرادزيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبورشد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي
ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند. حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد وبه حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش
نداشتند !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نویسنده | 
 

 این تمرین ها رو برای خودم نوشتم تا شاید دانا بشم

سازنده‌ترين كلمه گذشت است، آن را تمرين كن

پرمعني‌ترين كلمه «ما» است، آن را به كار ببر

بي‌رحم‌ترين كلمه "تنفر" است، از بين ببرش

خودخواهانه‌ترين كلمه "من" است، از آن حذر كن

ناپايدارترين كلمه "خشم" است، آن را فرو ببر

بازدارنده‌ترين كلمه "ترس" است، با آن مقابله كن

با نشاط ترين كلمه "كار" است، به آن بپرداز

پوچ‌ترين كلمه "طمع" است، آن را بكش

سازنده‌ترين كلمه "صبر" است، براي داشتنش دعا كن

روشن‌ترين كلمه " اميد" است، به آن اميدوار باش

تواناترين كلمه " دانش " است، آن را فراگير

محكم‌ترين كلمه "پشتكار" است، آن را داشته باش

سمي‌ترين كلمه "شانس" است، به اميد آن نباش

لطيف‌ترين كلمه "لبخند" است، آن را حفظ كن

ضروري‌ترين كلمه "تفاهم" است، آن را ايجاد كن

اصلي‌ترين كلمه اعتماد است، به آن اعتماد كن

دوستانه‌ترين كلمه "رفاقت" است، از آن سوءاستفاده نكن

زيباترين كلمه "راستي" است، با آن رو راست باش

زشت‌ترين كلمه "دورويي"است، يك رنگ باش

ويرانگرترين كلمه "تمسخر" است، دوست داري با تو چنين شود؟

موقرترين كلمه "احترام" است، برايش ارزش قايل شو

آرام‌ترين كلمه " آرامش" است، به آن برس

عاقلانه‌ترين كلمه "احتياط" است، حواست را جمع كن

دست و پاگيرترين كلمه "محدوديت" است، اجازه نده مانع پيشرفت بشود

سخت‌ترين كلمه "غير ممكن" است، وجود ندارد

مخرب‌ترين كلمه "شتابزدگي" است، مواظب پُل‌هاي پشت سرت باش

كشنده‌ترين كلمه "اضطراب" است، آن را ناديده بگير

صبورترين كلمه "انتظار" است، منتظرش بمان

قشنگ‌ترين كلمه "خوشرويي" است، راز زيبايي در آن نهفته است

رساترين كلمه "وفاداري" است، سر عهدت بمان

وتنهاترين كلمه "گوشه‌گيري" است


 

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نویسنده | 

امروز خیلی داغون بودم-هم دلم گرفته بود هم حالم -هم فکرم -هم... یه اس ام اس برام آمد که کمی آرومم کرد نوشته بود :موفق کسی است که با آجرهایی که به سمتش پرتاب می شود بنایی محکم بسازد.اما نگفته بود که اگر اون آجر اولی خورد تو سرت ....باید چیکار کنی...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نویسنده | 

یادته کنار دریا

روی ماسه های ساحل

 گفتی که هرگز تو ازمن نمی شی

دو تا قلب عاشقونه روی ماسه ها کشیدی

گفتی تار موی منو به همه دنیا نمیدی...

مگه تو نگفته بودی واسه تو رفیق راهم؟

تو می گفتی که بمونیم پاک و بی ریا و ساده

 دست های همو بگیریم توی پیچ و خم جاده

اما افسوس آب دریا قلبارو از هم جدا کرد

و...

 حالا یه دل واسه من مونده که اونم مونده توی ماتم

بمیرم اون دم آخر چی به روز عشقم اومد

هی نگاش به من می افتاد

کاری ازم بر نمی یومد

فقط می دیدم کنار موجا دنبال دستام میگرده

خدایا ببین که  دریا با دلم چه کرده؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نویسنده | 
چه بيات شده ام اين روزها .
چه كپك زده ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نویسنده | 
امروز بازم مثل همیشه خالم خوش نیست
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نویسنده | 

 

یک پنجره برای من کافی ست...

 

 به مادرم گفتم دیگر تمام شد/ باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم..

زمستان به همان اندازه که مهربان  است ، بی رحم هم هست. به همان اندازه که مهربان است  تا شاعری به نام فروغ فرخزاد را درسال یک هزار و سیصد و سیزده شمسی  در یکی از روزهای سرد دی ماه بدنیا بیاورد، به همان اندازه بی رحم است تا در یکی از روزهای سرد بهمن صحنه ی غمگین یک تصادف را به سی و دو سالگی فروغ هدیه کند و گورستان ظهیرالدوله آرامگاه غمگین شاعری باشد که کلماتش در سالهای کوتاه آن زندگی شاعرانه ، ابدیتی از شعر را خلق کنند...شاید فروغ وقتی 12 سال پیش از مرگش، اولین شعر خود را به مجله روشنفکر سپرد نمیدانست همان هفته صدها هزار نفر با خواندن شعر بی پروای او با نام شاعری تازه آشنا میشوند که چندی بعد به اوج شهرت میرسد و آثارش هواخواهان بسیار می یابد؛ در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف، او را در بی‌ پروایی و دریدن پرده ریاکران با حافظ تشبیه کرد و نوشت :«که اگر در قدرت کلام هم به پای لسان الغیب برسد حافظ دیگری خواهیم داشت.» فروغ با مجموعه های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی نبوغ خود را در کلمات به رخ کشید و در در دفترهای «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم به آغار فصل سرد» این حیرت را چون هدیه ای ابدی به مخاطبان خود قرن های پس از خود هدیه کرد...

 فصل اول: اسیر

فروغ در سال ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور نویسنده ایرانی ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۴۳ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار شاپور بود. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاریهای عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی منتشر گردید.نامه های نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور نه تنها به خاطر اینکه از طرف فروغ نوشته شده اند خواندنی است بلکه گویای شرایط جامعه ی آنروز ایران است. و فکر میکنم بعدها شاید فروغ به چنین روزهایی میاندیشید وقتی میگفت: «من از آدم هایی نبودم  که وقتی میدیدم سر یک نفر به سنگ میخورد و میشکند ، دیگر نتیجه بگیرم که نباید بطرف سنگ رفت . من تا سر خودم نمی شکست معنی سنگ را نمیفهمم...»

 فصل دوم: دیوار

پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تأتر و موزه می‌رفت و د ر این دوره زبان ایتالیایی و همچنین فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا و آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد اما هنوز خاطره ی تلخ ازدواج پیشین خود را از یاد نبرده بود و با دلسردی روزهایش را میگذراند.و حتمن همین جاست که فروغ میگوید: «من تنبل هستم ، خیلی تنبل هستم. همیشه از جنبه های مثبت وجود خودم فرار میکنم و خودم را میسپارم بدست جنبه های منفی آن . به هر حال این حالت ها نمیتوانند در شعر آدم بی تاثیر باشند شب که میخواهم بخوابم از خودم میپرسم امروز چه کردی؟ میخواهم بگویم عیب کار من در اینست که میتوانست خیلی بهتر باشد و خیلی سریعتر رشد کند اما من احمق به عوض اینکه کمکش کرده باشم جلویش را گرفته ام. با تنبلی و هرز رفتن ، با شانه بالا انداختن و نومیدی های خیلی فیلسوفانه و دلسردی هایی که حاصل تنگ فکری و توقعات احمقانه داشتن از زندگی.»

 فصل سوم: عصیان

زمان گذشت و فروغ باید فروغ میشد، فروغی که جرقه های نبوغش تنها نشانه های نخستین یک تولد بود. ابراهیم گلستان در ادبیات ایران نام آشنایی ست و شاید همین نام است که باید آتش این جرقه  را شعله ور کند . در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم «خانه سیاه است» را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه منتشر کرد.افتخاری بزرگ بود برای یک زن ایرانی . اما فروغ در جستجوی افتخارات رسمی نبود و خود در مصاحبه ای در باره ی این جایزه گفت :« این جایزه برایم بی تفاوت بود . من لذتی را که باید میبردم از کار برده بودم . ممکن است یک عروسک هم به من بدهند . عروسک چه معنی دارد ؟ جایزه هم عروسک است …» آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. او در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند.و لابد برای همین روزهاست کلماتی را که بعدها در این سطرها  کنار هم میچیندشان :«من به دنیای اطرافم ، به اشیاء اطرافم و آدم های اطرافم ، و خطوط اصلی این دنیا نگاه کردم ، آنرا کشف کردم و وقتی خواستم بگویمش دیدم کلمه لازم دارم، کلمه های تازه که مربوط به همان دنیا میشود. اگر میترسیدم میمردم. اما نترسیدم...من دنبال چیزی در درون خودم و در دنیای اطراف خودم هستم ، هر کلمه ای روحیه ی خاص خودش را دارد،همینطور اشیاء. به من چه که تا بحال شاعر فارسی زبانی مثلن کلمه ی انفجار را در شعرش نیاورده ست ، من از صبح تا شب به هر طرف که نگاه میکنم میبینم چیزی دارد منفجر میشود.من وقتی شعر میگویم دیگر به خودم که نمیتوانم خیانت بکنم. »فروغ پس از این دوره مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده ‌ای را برانگیخت.

 فصل چهارم: تولدی دیگر

و او سرود:« دستهایم را در باغچه خواهم کاشت/ میدانم سبز خواهد شد/ میدانم/میدانم...» و این نهال سبز شد، این خود شاعر بود که به راستی دیگر باره تولد می یافت. در هیات یک شاعر جهانی که شعرش از مرزهای بومی سرزمین خویش و زبان مادری خویش گذشته است. «تولدی دیگر» حادثه ای فراموش نشدنی بود در تاریخ شعر معاصر ما و در تاریخ ادبیات ما. خود فروغ نیز درباره ی این کتاب می گوید: «من همیشه به آخرین شعرم بیشتر از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا می کنم. دوره ی این اعتقاد هم خیلی کوتاهس، بعد زده می شوم و همه چیز به نظرم ساده لوحانه می آید. من از کتاب « تولدی دیگر » ماهها است که جدا شده ام . با وجود این فکر می کنم که از آخرین قسمت شعرتولدی دیگرمی شود شروع کرد». فروغ باید متولد میشد، تا تولدی دیگر را بیافریند ، باید می آمد تا آن کلمات بی نظیر را خلق کند. باید به دنیا میامد تا یکی باشد که این حرفها را از دهانش بشنویم: «من نمیتوانم وقتی میخواهم از کوچه ای حرف بزنم که پر از بوی ادرار است ، لیست عطرها را جلویم بگذارم و معطرترینشان را برای توصیف این بو انتخاب کنم . این حقه بازی ست . حقه ایست که اول آدم به خود میزند ، بعد هم به دیگران ، آدم باید به یک حدی از شناسایی لااقل در کارش برسد. شاعر بودن یعنی انسان بودن. بعضی ها را میشناسم که رفتار روزانه شان هیچ ربطی به شعرشان ندارد، یعنی فقط وقتی شعر می گویند شاعر هستند. بعد تمام میشود،دومرتبه میشوند یک آدم حریص شکموی ظالم تنگ فکر بدبخت حسود حقیر...» او بعدتر ها میگوید:« وقتی به کتاب تولدی دیگر نگاه میکنم متاسف میشوم . حاصل چهار سال زندگی خیلی کم است . من ترازو بدست نگرفته ام و شعرهایم را وزن نمیکنم اما از خودم انتظار بیشتری داشتم و دارم .»

 فصل آخر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

«ایمان بیاوریم/ ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد/ ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل/ به داس های واژگون شده ی بیکار/ و دانه های زندانی/ نگاه کن که چه برفی میبارد...» و باید ایمان آورد به کلماتی که برای نخستین بار جهانی را میسازند. باید ایمان آورد به آنچه که به لفظ در میاید و به آهنگ ادا میشود و سرانجام  آرامت میکند... فروغ تنها شاعر نبود. نمایشنامه ی « ژان مقدس» از «برنارد شاو » و سیاحتنامه ی « هنری میلر» در یونان به اسم «ستون سنگی ماروسی » را به فارسی ترجمه کرده بود که هنوز چاپ نشده است  .ترجمه ی «ژان مقدس» که شرح زندگی  ژاندارک است ، به این منظور بود که در این نمایشنامه روی صحنه بیاید و خودش در آن  نقش ژاندارک را بازی کند .در تابستان سال ۱۳۴۳ برگزیده ی اشعار او چاپ شد. در سال ۱۳۴۴ سازمان یونسکو یک فیلم نیم ساعته از زندگی فروغ به پاس شعر و هنر او که اینک در یک سطح جهانی قرار گرفته بود را تهیه کرد. در همان سال « برناردو برتولوچی » کارگردان شهره ی موج نو ایتالیا به تهران آمد و یک ربع ساعت  از زندگی فروغ فیلم ساخت.در سال ۱۳۴۵ فروغ یکبار دیگر به ایتالیا سفر کرد و در دومین فستیوال فیلم « مولف» در شهر« پذارو» شرکت نمود . همین سال از کشور سوئد به او پیشنهاد ساخت فیلم را داد .در همین سال از چهار کشور آلمان و سوئد و انگلستان و فرانسه به فروغ پیشنهاد شد که اجازه دهد اشعارش را ترجمه و چاپ کنند ...  فروغ دیگر فقط مال ما نبود . جهانی او را می طلبید و به او احترام می گذاشت . و فروغ شاید دیگر به نبوغش در  کلمات ایمان آورده بود وقتی میگفت:« کسی که کار هنری میکند باید اول خودش را بسازدو کامل کند ، بعد از خودش بیرون بیاید و به خودش مثل یک واحد از هستی و جود نگاه کند تا بتواند به تمام دریافت ها ، فکرها ، و حسهایش عمومیت بخشد.» و نوشت:«ای دوست، ای برادر،ای همخون، وقتی به ماه رسیدی، تاریخ قتل عام گل ها را بنویس» و سرانجام سرمای بی رحم زمستان در بیست و چهارم بهمن ماه هزار و سیصد و چهل و دو، در جاده دروس- قلهک تهران از راه رسید اما فروغ خیلی پیشتر از این ها، شعر خود را برای مرگ سروده بود:« به مادرم گفتم دیگر تمام شد / گفتم: همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میاقتد / باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم ...» « وخاک ، خاک پذیرنده ، اشارتی ست به آرامش...».

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نویسنده | 

نقش استثمار بر دار قالي

 

بافشار بر روي دکمه زنگ، دخترکي چهار پنج ساله در را به رويم بازکرد. پوست سفيدش بر اثر سرما خشک شده و ترک خورده بود. معلوم بود موهايش بلندش که چون طنابي کلفت بافته شده از پشت سرش تا کمرش آويزان بود، چند روزي است که شانه به خودنديده است .پيرهن يقه اسکي صورتي و شلوار مشکي کلفت و گشادي به تن داشت که بر روي اين دو پيرهن جليقه قرمز گلداري پوشيده بود که به زور کمربندي که در کمرش گره مي خورد آن را کمي اندازه اش مي کرد. بر روي دوپا نشستم تا همسال قد دخترک شوم. صورتي در عين معصوميت خاص کودکانه اي که در آن موج مي زد، بسيار زيبا مي نمود..

سلام کوچولو، مامانت هست؟

بدون اينکه جواب سلام و يا پاسخ سوالم را بدهد، به داخل دويد و با صداي بلند مادرش را صدازد. بعد از چند دقيقه زني حدود 50 ساله بر آستانه در ظاهر شد. او نيز جليقه بلند مشکي به تن داشت که برعکس لباس دخترش ، برايش تنگ مي نمود. موهاي مشکي براقش از جلو به دو سو رفته بود و از پشت به صورت تافته اي بافته شده از روسري مشکي اش بيرون زده بود و تا انتهاي کمرش مي رسيد.وقتي شروع به حرف زدن به زبان فارسي کردم سرش را تکان داد و چند جمله اي به آذري گفت که من هم همانند او که از حرفهايم سردرنياورد ، متوجه منظورش نشدم. زن که انگار متوجه شد من هم از ترکي چيزي بلد نيستم، سرش را به داخل حياط برد و معصومه را صدا زد و بعد کلماتي گفت که تصورم اين بود که يعني به دم در بيايد تامن بتوانم با او صحبت کنم.باآمدن دختري که معصومه نام د اشت موضوع براي اهالي خانه جالب شد و همراه معصومه پنج شش بچه قد و نيم قد که دخترک اولي هم در بين آنها بود به دم در آمدند. با بيرون آمدن کلمه سلام از دهان معصومه مجبور شده به 5-6 سلام ديگر پاسخ بگويم که همه کودکان به تقليد از خواهرشان شروع به سلام گفتن کردند. من شروع به حرف زدن کردم و معصومه در بين جملات من آنها را به آذري به مادرش مي گفت. در واقع من براي ديدن يکي از اقوام به اينجا آمدم ، تمايل داشتم بافتن فرش را ببينم. به من گفتند که فعلا شما در حال بافتن فرش هستيد خواستم اگر اجازه مي دهيد کنار شما بنشينم و بافتن فرش را تماشا کنم.حياط خانه با اينکه کوچک بود و موزاييک کردنش هزينه زيادي نميبرد اما سنفگرش بر کف نداشت..

به دنبال زن از پله هاي زيرزمين گوشه حياط به سمت پايين رفتيم و پشت سر من با اشاره دست معصومه و چند کلمه به ترکي، بچه ها در حياط منتظر ماندند و داخل زير زمين نشدند.

در بدو ورود به دليل اختلاف نوري که در بيرون و زيرزمين وجود داشت و چشمانم به نور روز عادت کرده بود احساس کردم وارد زير زميني تاريک شده ام .براي چند ثانيه روي آخرين پله بايستم تا چشمانم به نور زيرزمين عادت کند.با وجود سردي زياد هوا و نمناکي زيزمين هواي به شدت سردي در آنجا حاکم بود هرچه چشم انداختم اثري از شوفاژ يا بخاري برقي و يا حتي چراغ زغالي نديدم.دارقالي که با تيرکهاي کلفت چوبي در وسط زيرزمين کوچک برپا شده بود با گوله هاي نخ هاي ابريشمي براق رنگارنگ که از بالاي آن آويزان بود تزئين شده بود و فرش نيمه اي که نصف آن در پشت قالي بود و فقط پشت آن از تاروپودهاي دار معلوم بود به قسمت پاييني دار ، زيبايي خاصي بخشيده بود..

نقشه قالي هم که پر از گل و گلبوته بود در وسط دار قرار داشت و بر يکي از تيرکهاي افقي دار که نخهاي سفيد قالي را به دو نيم مي کرد استوار مانده بود

 يك گالري پر شكوه

 در کنار فرش فروشي نزديك زندان وكيل به انتظار يک سوژه مناسب براي گزارشم هستم. سوز سرما از تحملم کاسته است. وارد گالري فرش دو نبش و بزرگي مي شوم که در و ديوار آن با انواع تابلوهاي فرشهاي نفيس زينت شده بود و چهارسوي گالري با قرقره ها بزرگي که فرشهاي 6 متري و 9 متري و 12 متري را با خود حمل مي کرد قرار داشت.با اينکه فرشها و تابلوفرشهاي نفيس خودشان شکوه و جلالي به گالري داده بودند اما مجسمه هاي حيوانات و انسان ها که در گوشه گوشه سالن قرار داشت و آب نماي زيبايي که در انتهاي سالن نصب شده بود نيز بر اين زيبايي خيره کننده مي افزود.باورودم به گالري صداي گردونه اي آويزان که از بخورد در با آن بلند شده بود ورودم را به صاحبان گالري خبر داد چون همزمان با به صدا در امدن اين گردونه چشم چند نفر به در دوخته شد.به سمت ميز مجللي که نشان مي داد مخصوص مديريت فرش فروشي است رفته و به فردي که در پشت ميز قرار داشت علت حضورم را و اينکه منتظر سوژه اي مناسب که بتوانم گزارشم را تکميل کنم، هستم، توضيح دادم و با نظر مثبت مرد پشت ميز که بعد متوجه شدم مدير فروش است مواجه شدم .

خوشبختانه پس از چند دقيقه دوباره صداي گردونه بلند شد و زن و مرد جا افتاده اي به همراه دختر و پسري جوان وارد گالري شدند. يکي از افراد داخل گالري که جليقه کت به همراه کراوت به تن داشت و پيراهن سفيدي زير جليقه پوشيده بود و موهايش را به نحو بسيار مرتبي آراسته بود به سمت آنها رفت و پس از خوش آمدگويي، آنها رابه سمت گردونه فرشها هدايت کرد.مرد ميانسال و پسر جوان که هرکدام کت و شلواري شيک به تن داشتند پشت سر مرد فروشنده به راه افتادند اما زن و دختر جوان که هر دو پالتو پوستي کرم قهوه اي بر تن کرده بودند و روسري هاي خود را زير خزهاي پالتو فرو کرده و چکمه هايي بلند تا زانو پوشيده بودند بيشتر محو تابلوفرشهاي نفيس که به ديوار آويخته شده بود، بودند و به آهستگي و با فاصله با مردان همراه خود قدم برمي داشتند

 فلاش بكي غم انگيز

 معصومه و مادرش پشت دار قالي قرار گرفتند و با نگاهي به نقشه فرش، انگشتان خود را داخل نخهاي قالي فرو کردند.معصومه که چشمانش در آن تاريکي بهتر و بيشتر نقشه قالي را مي ديد شروع به خواندن نقشه کرد و هم خودش و هم مادرش با سرعتي عجيب شروع به بافتن کردند هر ثانيه يک گره به قالي ميزدند و نخ آن را با تيغي که در دست داشتند مي بريدند.  نواي آرام زمزمه هاي معصومه به همراه صداي گره زدن نخ بر دار قالي آهنگي زيبا و محزون مي ساخت که هر بيننده اي را مسحور خود مي کرد.وقتي کار بافتن يک رج از قالي با پايان رسيد، زن با شانه اي بزرگ بر روي دارقالي کوبيد تا گره ها به خوبي بر روي فرش بخوابند سپس باقيچي مخصوص شروع به برش نخهاي اضافه بيرون زده از قالي کرد و هر وقت به گل برجسته اي مي رسيد با احتياط بشتر آن را به طرز مخصوص قيچي مي کرد که برجسته گل بوته نمايان شود.

- معصومه! چند وقته که روي اين قالي کار مي کنيد؟

- تقريباً 5 ماهه

- چقدرش مونده؟

- تقريباً يک سومش. حدوداً دو ماه ديگه کار داره

- اين فرش چند متريه ؟ بافتن اين فرش چقدر طول ميکشه؟

- بستگي داره که چقدر براش وقت بگذاري و از چه نخي استفاده کني. من و مامانم شب و روز در حال بافتن اين فرش هستيم صبح از ساعت 5 شروع به کار مي کنيم تا ساعت 8 شب. چون نخ فرش ابريشميه خيلي دير بالا مي آيد. براي همين اينقدر طور کشيده و گرنه بايد زودتر تمام مي شد.

- حتماً کلي قيمت اين فرشه؟

- ما که چون به پول احتياج داشتيم اين فرش را ارزان تر پيش فروش کريم.

- چرا؟

- خوب اين فرش را از وقتي شروع به بافتن کرديم که من با آقانادر عقد کردم . مامان مي گفت بايد براي تهيه جهيزيه فرش ببافيم. اما دو هفته ديگه عروسي منه و اين فرش تا دو هفته ديگه تموم نميشه براي همين مجبور شديم پيش فروشش کنيم تا بتونيم جهيزيه بخريم.

- حلا چند فروختيد؟

- ششصد و پنجاه هزار تومان

- همين قدر؟ مي دونيد اين فرش گل برجسته با نخ ابريشيمي را توي تهران چند مي فروشند؟

حداقل 5-6 ميليون تومان. چرا اينقدر ارزان فروختيد؟

- از ما روستائيها بيشتر از اين نمي خرند. فرشهاي با نخ کرک را که زير صد هزارتومان مي خرند حالا اين فرش پون ابريشم و گل برجسته با نقشه قشنگ بود، اينقدر خريدند.

- شما بقيه سال هم فرش مي بافيد؟

- بله ، سفارش مي گيريم

- کسي که سفارش فرش را مي دهد و کار فرماي شما است بيمه تان مي کند؟

- نه حتي حاضر نيست به جاي بهتر و گرمتر براي کار کردن به ما بدهد. الان مادر من با اين سن و سال تمام بدنش آرتروز داره تمام استخوان هايش از بس که توي اين زيرزمين نمناک کار کرده درد مي کنه شما دستهاي ما را نگاه کنيد.

معصومه دستانش را جلوي روي من گرفت. نگاهم که به انگشتانش افتاد دلم آشوب شد. تمام انگشتانش ترک برداشته بودند و ترک نوک آنها بسيار عميق شده بود .

معلوم بود چندين مرتبه زخم شده است و دو مرتبه جاي زخم قبلي که هنوز خوب نشده است زخم شده است.

- چرا اينطوري شده؟

- بخاطر نخهاي دار قالي. شما خودتان دست به اين نخها بزنيد که چقدر ضخيم و کلفت هستند و ما مجبوريم براي هر بار گره زدن انگشتانمان را باشدت و فشار داخل اين نخهاي به هم پيوسته فروکنيم. براي همين زخم ميشه و خون مي آيد. حالا هم که هوا سرد شده وضع بدتره چون پوست دستمان خشک شده و زود ترک مي خوره. بعضي وقتيها از شدت سوزش انگشتهايمان شبها خوابمان نمي برد.

- با پول اين قاليها که مي بافيد خرجتون در مي آد؟

- اگه سالي بتونيم 4-5 تا ببافيم مي تونيم يه جوري سر کنيم. اما اگه سفارش نداشته باشيم يا اينکه ارزون از ما بخرن ...

وقتي داخل حياط شدم بچه ها حسابي سرگرم بازي با هم بودند و دخترکي که انگار در غياب خواهر و مادرش وظيفه انجام کارهاي خانه را داشت،در کنار حوض مشغول شستن ظرف بود. انگشتان دخترانه اش تا مچ قرمز شده بود و به کبودي مي زد. در زير آب سرد مي برد و ظرفها را مي ساييد و بيني اش را هر از چندگاهي بالا مي کشيد. احتمالاً نفر بعدي که مجبور بود براي تهيه جهيزيه اش از صبح تا شب در آن زير زمين نمور و تاريک قالي را رج بزند و دستان کودکانه اش با ضربات تارهاي قالي، زمخت و زخمي شود او بود و خواهر بعديش بايد جاي او کارهاي خانه را مي کرد.

 به ما ربطي ندارد

.دختر و پسر جوان فرش دوازده متري نقش برجسته اي را براي داخل پذيرايي شان پسنديدند. مدير فروش شروع به توضيح در مورد فرش کرد که چند شانه است و چند گره دارد و از مرغوبترين نخهاي ابريشمي در آن استفاده شده است و.....

نقشهايش هم همانند گلهاي آن برجسته کار شده بود. خانواه فرش ر اپسنديدند و به همراه سه فرش دستباف 9 متري ديگر و پرداخت وجهي در حدود 20 ميليون تومان ، گالري خارج شدند.سپس من از مدير فروش قيمت فرش 12 متري تبريز نقش برجسته را پرسيدم.

- ما حدود هشت ميليون و هفتصد هزار تومان قيمت گذاشته بوديم اما به اين خانواده چون باز هم فرش برداشتند هشت ميليون فروختيم.

- شما خودتان فرشهايتان را سفارش مي دهيد که ببافند؟

- اکثراً بله . يعني در واقع بدون واسطه اين کار ار انجام مي دهيم. البته اين فرش را به دليل امتيازات منحصر به فردي که داشت از دلال خريديم.

- مي تونم بپرسم چند؟

- خواهش مي کنم در حدود چهار ميليون

- شما اطلاع داريد که دلال از بافنده چه ميزان خريده است؟

- خير خبر ندارم ولي عموماً در حدد يک ميليون

- شما فرشهايي که مي خريد مستقيماً از بافنده مي خريد يا از کارفرما

- خير، ما با چند مجتمع بافندگي قرار داد داريم که فرش را از صاحبان مراکز مي خريم.

- اطلاع داريد مثلاً از يک فرشي که يک ميليون مي خريد و 4 ميليون مي فروشيد چقدر به خود بافنده فرش تعلق مي گيرد؟

- فکر مي کنم چيزي در حدود 400 تا 500 هزار تومان

- شما فرشهايتان را بيمه مي کنيد؟

- حتماً چون سرمايه ماست اگر خداي نکرده سرقت شدند يا آتش بگيرند سرمايه ما از بين مي رود.

- خبر داريد که بافندگان اين فرشها بيمه مي شوند يا خير؟

- اين به کارفرما بستگي دارد. من اطلاع چنداني ندارم

 جستاري براي دولتمردان

 طبق تحقيقات و آخرين اطلاعاتي که بدست آوردم علاوه بر اين همه جفايي که بر بافندگان قالي مي رود مسئله ديگري نيز وجود دارد که بطور خيلي وحشتناکي از نظر روحي مخاطب و افراد را تحت تاثير قرار مي دهد و آن هم قانوني است که در فروردين سال 81 به نام قانون حمايت از تاسيس و اداره مجتمع هاي بزرگ و متمرکز قاليبافي را اعلام مي کند در اين قانون که براي هنرمندان قاليباف حداقل حقوق انساني را هم در نظر نگرفته است، بافندگان شاغل اينگونه را به عنوان حقوق بگير، کارمند و يا کارگر تلقي نمي کند.اين مصوبه بدين معنا است که اين انسان هاي بي دفاع و مظلوم که اصلاً قدرت چانه ني هم ندارند هيچ يک از امتياز هاي قانوني استخدام کشوري و يا تامين اجتماعي به آنها تعلق نمي گيرد و به عبارت ديگر به طرز وحشتناکي در جامعه رها شده اند. نه وزارت کار مي تواند معترض شرايط محيط کار و ساير حقوق مسلم انساني به رسميت شناخته شده در مجامع بين المللي براي اينها شود که مثلاً چرا بهداشت کار را رعايت نکرديد حداقل ساعات کار را رعايت نکرديد، مرخصي هاي قانوني را اعمال نکرديد و... و نه اگر بيمار شدند جايي هست که بتوانند مراجعه کنند و پاسخگويي داشته باشند.اين در حالي است که دولت نيز زماني که تصميم به تشويق اين فعالتيها مي گيرد بيش از 99 درصد تشويق هاي خود را به صادر کنندگان معطوف مي کند .بر اساس آمار واطلاعات حدود 12 ميليون نفر از جمعيت کشور از طريق صنعت فرش امرار معاش مي کنند ولي متاسفانه به دلايلي که ذکر شد تنها 10 درصد قالي ها را افرادي مي بافند که شغل اصلي شان قاليبافي است و 90 درصد از اين تعداد قالي ها را براي کمک به امرار معاششان مي بافند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نویسنده |